تبليغاتX
تازه ترین های هرات باستانی
اين کشور هميشه تابان خواهد بود - مثل آفتاب در آسمان کبود
پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست!
 منبع وب داستان هاي كوتاه و آموزنده

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 13:43  توسط ناصر  | 

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی دريور زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… دريور جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار سرك رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که دريور رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" دريور جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه دريور تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال دريور ماشین جنازه کش بودم…!"

منبع وب داستان هاي كوتاه و آموزنده 

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 12:9  توسط ناصر  | 


مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...
منبع وب داستان هاي كوتاه و آموزنده 

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 10:40  توسط ناصر  | 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش، او همان کار هائی را انجام داد که مرغ ها میکردند، برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را میکند و قد قد میکرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز میکرد.

سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد .

روز پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز میکرد .

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد : این یک عقاب است. سلطان پرندگان او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم .

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد . زیرا فکر میکرد یک مرغ است .

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 12:38  توسط ناصر  | 

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمیُ صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت گاهی مدت ها طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده روی درازی بودُ تپه بلندی بود ُآفتاب تندی بودُ عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد : روز به خیرُ اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است .

دروازه بان : روز به خیر ُ اینجا بهشت است.

دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می خواهد بنوشید.

اسب و سگم هم تشنه اند .

نگهبان: واقعاْ متاسفم ورود حیوانات به بهشت ممنوع است .

مرد خیلی نا امید شد چون خیلی تشنه بود اما حاضر نبود تنهائی آب بنوشد ُ از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 12:22  توسط ناصر  | 

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

روز اولُ پسر بچه ۳۷ میخ به دیوار کوبید. طی چند هفتهُ همان طور  که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترول کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که کنترول عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ بر دیوار است .......

بلاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که میتواندعصبانیتش را کنترول کندُ یکی از میخ ها را از دیوار در آورد.

روز ها گذشت و پسر بچه بلاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است .

پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی اما به سوراخ های دیوار نگاه کن دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنیُ آن حرف ها هم چنین آثاری به جای میگذارند . تو می توانی چاقوی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرن آوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ُآن زخم سرجایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.

منبع ناشناس

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت 10:41  توسط ناصر  | 

تابستان ۱۹۴۵،کوچه ای در برلین

دوازده زندانی ژنده پوش به فرماندهی یک سرباز روسی از خیابانی میگذرند، احتمالاً  از قرار گاهی دور می آیند و سرباز روس باید آنها را به جائی برای کار یا به اصطلاح بیگاری ببرد. آنها از آینده شان هیچ نمیدانند.

ناگهان از قضا، زنی از خرابه ای بیرون می آید، فریاد میکشد، به طرف خیایان می دود  و یکی از زندانیان را در آغوش میکشد.

دسته کوچک از حرکت باز میماند و سرباز روس هم طبیعی است که در مییابد چه اتفاقی افتاده است . او به طرف زندانی میرود که حالا آن زن را که به هق هق افتاده در آغوش گرفته است .میپرسد:زنت ؟

-بله

بعد از زن میپرسد: شوهرت؟

-:بله

سپس با دست به آنها اشاره میکند :رفت، دوید ،رفت. آنها با ناباوری نگاهش میکنند و می گریزند.

سرباز روس با یازده زندانی دیگر به راهش ادامه میدهد، چند صد متر بعد گریبان رهگذر بیگناهی را میگرد و او را با مسلسل مجبور میکند وارد دسته بشود تا آن دوازده زندانی که حکومت از او می خواهد، دوباره کامل شود .

ماکس فریش

بیشتر بدانیم در مورد ماکس فریش

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت 14:6  توسط ناصر  | 

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :«کودک که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک که در آستانه مرگ هستم میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودمُ شاید میتوانستم دنیا را تغییر دهم !!!»
+ نوشته شده در  88/04/06ساعت 16:11  توسط ناصر  | 

چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها در داخل گودال عمیقی افتادند .بقیه قورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد .

دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر دایماً به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمیتوانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد .

 اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد . بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و سرانجام از گودال خارج شد .

وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست در واقع او تمام مدت فکر میکرده که دیگران او را تشویق میکنند .

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 16:29  توسط ناصر  | 

( طنز )

          پروفیسر برهان الدین ربانی پدر، قسیم فهیم، ضیا مسعود، صدیق چکری برادران سکه. نورالحق علومی، سید محمد گلاب زوی، مصطفی ظاهر و عبدالرشید دوستم برادران ناسکه. یونس قانونی و مرحوم سید مصطفی کاظمی کاکا ها. قومندانان جهادی، تفنگ سالاران، قاچاقبران، قاتلین وغاسیبین، دوستان نزدیک. نسبت وفات جبهه ملی که جنازه قبلاء بطور مخفیانه در کابل بخاک سپرده شده، به اطلاع دوستان میرسانند که فاتحه مرحومی فعلاء در هیچ مسجد، ولایت وهیچ کشور رسما برگزار نگردیده و  الی انتخابات پارلمانی  بتعویق انداخته میشود. انا لله وان الیه راجیعون.

  فاضل سانچارکی یک تن از اوسقالان این فامیل محترم که در کنفرانس مطبوعاتی در کابل سخن میگفت  علت عدم برگزاری فاتحه را، مشکلات فامیلی قلمداد نموده افزودند:  جناب قسیم فهیم پسر بزرگ استاد نسبت ملاقات های دوامدار که درین اواخیر با جناب کرزی صاحب دارند، نمیتوانند درمراسم  فاتحه شرکت نمایند. دو فرزند دیگر شان آقای ضیا مسعود و مصطفی ظاهر دیر زمانیست با پدر شکررنجی داشته و از شرکت  در فاتحه امتناع ورزیدند. اگر چی علت شرکت نکردن عبدالر شید دوستم فرزند دیگر استاد را، فاضل سانچارکی سفر طولانی شان به ترکیه دانیست، اما ناظیرین میگویند دوستم سالهاست با پدر مناسبات تشریفاتی داشته و بارها گفته که ربانی آدم دروغگو وفریبگر است، واین مطلب را بار دیگرازطریق تماس تلفونی که با دوستش محمد محقیق داشته با صراحت ابراز کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/03/13ساعت 16:17  توسط ناصر  | 

روزی یک مرد ثروتمندُ پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و شب را در خانه محقر یک روستائی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفرُ مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد :فکر میکنم!

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند .حیاط ما به دیوار هایش محدود میشود اما باغ آنها بی نهایت است !

در پایان حرف های پسرُ زبان مرد بند آمیده بود. پسر اضافه کرد :متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعاْ چقدر فقیر هستیم

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت 9:23  توسط ناصر  | 

مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.

روز اول ۱۸ درخت بریدُ رئیس اش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد .روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ُولی ۱۵ درخت برید .

روز سوم بیشتر کار کرد اما فقط ۱۰ درخت برید .به نظرش آمد که ضعیف شده است .پیش رئیش اش رفت و عذر خواست و گفت :نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش میکنمُ درخت کمتری می برم .

رئیس پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟

او گفت : برای این کار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم

+ نوشته شده در  88/02/20ساعت 16:1  توسط ناصر  |